تبریک
عملیات شهریور ماه رزمندگان در طول دفاع مقدس
60/06/11 عملیات در محور شحيطيه - ارتفاعات الله اكبر
61/06/26 عمليات حسين بن علي(7)
شهید علی انتقامی
در سال 1340 در خانه اي محقر و ساده در روستاي" اوريم" در دامان خانواده اي مسلمان و متعهد ديده به جهان گشود . از رنج و مشقتهايي كه از همان دوران كودكي بر او عارض شده بود، بخوبي در وجودش جلوه مي نمود كه بايد از انسانهای موفق آینده باشد. او درگهواره بود که امام خمینی به شاه گفت: من با سربازانی که در گهواره هستند با تو مبارزه خوام کرد.وقتی بزرگ شد، ازیاران صديق امام خمینی گردید . دوران تحصيلات ابتدائي را در دبستان روستای" اوريم" به پايان رساند و براي ادامه تحصيل دوره راهنمايي راهي مدرسه "ورسك" شد. در اين دوران اخلاق و صفات نيكش زبانزد عام و خاص بود. دوستانش او را بعنوان شخصي صادق و عادل مي شناختند .
بعد از اتمام دوره راهنمايي براي ادامه درس دوره دبيرستان در شهر "پل سفيد" اقامت نمود .در دوران تحصيلات دبيرستان مشغول علم آموزی بود كه طلوع فجر بر تارك ظلمت زده ايران سپيده زد و وجود او را با نور حقيقت خود عجين نمود. از آنجائيكه قلبش آماده پذيرش حقايق بود ،همگام بودن با انقلاب و عشق و ايمان به نهضت اسلامي را چنان در دل پاكش جاي داد كه خودش از آن روزها اینگونه می گوید:" به روح پاك خميني قسم كه اين نهضت به قيام حضرت مهدي (عج) متصل خواهد شد و من به اين موضوع ايمان دارم .
بعد از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي فعاليتهاي گسترده خود را در پيشبرد اهداف انقلاب شروع نمود. در اين رابطه برادران حزب الله را در امر تبليغ و ايجاد انجمن هاي اسلامي تشویق می کرد . تمام كلامش از امام و خط امام بود.
چنان عامل به اوامر امام بود كه بي اغراق ميتوان او را مصداق واقعي اين قول خدا دانست كه : « اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم »
عشق به لقاء الله و عشق به مكتب حسين (ع) چنان در او شعله ور گرديد كه بجز اوقاتي براي درس صرف مي نمود بقيه وقت خود را در همكاري با مراکز وموسسات مذهبی مي گذراند .به علت عشق و علاقه اي كه در برخورد با برادران سپاهي پيدا كرده بود عزمش را جزمتر نمود تا به اين پاكان بپيوندد .
بعد از اخذ ديپلم بدون وقفه به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد.تلاش گسترده اش در سپاه زبانزدهمه بود.
بعد از مدتي كار و تلاش در اين نهاد براي ديدن دوره هاي تخصصي به تهران رفت تا به عنوان مربي تاكتيك پادگانهاي استان مازندران بويژه پادگان" گهرباران" و" المهدي چالوس" درآید .
در سال 1362 ازدواج نمودند و حاصل اين ازدواج 3 فرزند بنامهاي "سميه" ، "عباس" و "زينب" مي باشد.به علت لياقت و شايستگي خاص ، مسئوليتهاي ديگري هم به ايشان محول شد كه در انجام آن كوتاهي نمي كرد. در چندين عمليات شركت داشتندکه از وجود با بركتش كمكهاي شاياني در پيشبرد عمليات مي شد. آخرين مسئوليت او جانشين فرمانده مرکزآموزش نظامي" شهيد بيگلو" لشكر 25 كربلا بود . همزمان با این مسئولیت در عمليات پيروزمند و كربلاي 5 شركت نمود و پس از رشادتهای بی شماربه شهادت رسید تا مزد مجاهدتهای بی شمار خود را از خدا بگیرد.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران ساری ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید
شهید صادق مزدستان
در سال 1335 در شهرستان قائمشهر مازندران متولد شد. او هفتمين فرزند اين خانواده بود. آنها در منزلی شخصی زندگی می کردند و از وضعيت مالی متوسطی برخوردار بودند. صادق کودکی پر جنب و جوش و فعال بود. برادرش، علی که جانباز جنگ تحميلی است در باره ی او می گوید :
صادق از من کوچکتر بود و از کودکی علاقه زيادی به رابطه با ديگران داشت، يعنی غريبه و آشنا نمی شناخت و به همه محبت می کرد و با همه دوست بود. ارتباط نزديکی با مادر پدر بزرگش داشت وآنها هم علاقه مفرطی به وی داشتند. با آغاز دوران کودکی وضعيت اقتصادی خانواده وی بهتر شد و او در دبستان دهقان شهرستان قائمشهر به تحصيل پرداخت. دوره ی ابتدايی را بدون مشکلی به پايان برد. در اين سالها تکاليفش را کمتر در منزل انجام می داد. بلکه آنها را سر کلاس و در اوقات فراغت به اتمام می رساند. با يک بار خواندن، درس را فرا می گرفت. در تمام اين سالها ارتباط وی با ديگران بسيار خوب بود اما در برابر افراد زورگو ايستادگی می کرد. بيشتر با افراد باگذشت و متواضع طرح دوستی می ريخت. اخلاق صادق با ديگر فرزندان خانواده تفاوت داشت و وقتی با مشکلی مواجه می شد با کسی در ميان نمی گذاشت و اظهار عجز و نگرانی نمی کرد. اوقات فراغت را بيشتر با فوتبال،مطالعه کتاب می گذراند و گاهی اوقات نیز به پدرش در فروشگاه کمک می کرد. تحصيلات خود را در مقاطع راهنمايی و دبيرستان ادامه داد و ديپلم نظام قديم را در دبيرستان اديب قائمشهر اخذ کرد. او فردی پر جنب و جوش، اجتماعی و معاشرتی بود. به ندرت عصبانی می شد و بسيار رئوف بود. به هنگام گرفتاری به تفکر می نشست تا چارة کار را بيابد و اگر به نتيجه ای نمی رسيد به بزرگان فاميل مراجعه می کرد. برای بزرگان خانواده و فاميل احترام خاصی قائل بود. مدتی راننده تاکسی بود واز این را زندگی خود را تامین می کرد.
با آغاز نهضت اسلامی تحولی در وی پديد آمد و تمام اوقات خود را در خدمت انقلاب و انقلابيون قرار داد. در سن 20 سالگی مبارزات سياسی و مذهبی عليه رژيم طاغوت را شروع کرد در اين راه لحظه ای آرام قرار نداشت و برای به ثمر رسيدن انقلاب اسلامی فعاليتهای چشمگيری داشت. در اين زمان در درگيريها و تظاهرات عليه رژيم شاه حضور می يافت و ديگران را به حضور در صف انقلابيون توصيه می کرد. به تعليمات و دستورات دينی پايبند بود.
با پيروزی انقلاب اسلامی و آغاز بحران کردستان، صادق برای سرکوب شورشهای ضد انقلاب بر علیه مردم وانقلاب اسلامی به کردستان رفت. پس از بازگشت از کردستان در تاسيس انجمن اسلامی شهيد مسعود دهقان در مهديه قائمشهر وديگر شهرهای مازندران شرکت فعال داشت. با آغاز جنگ تحميلی عراق عليه ايران، در تاريخ 2 آبان 1359 به سوی جبهه جنگ شتافت.
صادق درگروه جنگهای نامنظم دکتر چمران شرکت داشت و در سوسنگرد در کنار او جنگيد. پس از تشکيل تيپ کربلا به اين تيپ آمد و در مدت زمانی اندک به سبب لياقت و شجاعت فرماندهی گروهان و سپس گردان صاحب الزمان (عج) از تيپ کربلا عهده دار شد. در عمليات فتح المبين، بيت المقدس و رمضان حضور داشت و چند بار مجروح شد ولی همچنان در حساس ترين مناطق حاضر بود. در عمليات محرم نقش مهمی را ايفا کرد تا جايي که به فاتح عمليات محرم شهرت يافت و مفتخر به دريافت پاداشی از حضرت امام (ره) گرديد.
مزدستان به فرماندهی به عنوان يک تکليف می نگريست و به چيز ديگری غير از شهادت در راه خدا نمی انديشيد.
يکبار از ناحيه گردن و گوش زخمی شد وقتی با سر و گردن باند پيچی شده به قائمشهر آمد و در جواب نگرانيهای خانواده گفت: «فقط يک خراش کوچک است.» همواره از ريا دوری می جست.
در 27 آذر 1361 با خانم گيسو صالح پور ازدواج کرد. دو روز بعد از ازدواج به اتفاق همسر برای زيارت مرقد امام رضا (ع) به مشهد مقدس رفتند. در آنجا صادق به همسرش گفت: «اگر اين بار افتخار شهادت در جبهه نصيبم نشد خانه ای اجاره می کنم و با هم زندگی مشترک خود را آغاز می کنيم. » پس از بازگشت از مشهد مقدس به مناطق عملياتی رهسپار شد. او که فرماندهی تيپ دوم لشکر 25 کربلا را به عهده داشت در منطقه فکه در يک عمليات شناسايی در خط مرزی عين خوش و در جنگل امقر در اثر صابت ترکش مين والمر به ناحيه سر در تاريخ 9 دی 1361 به شهادت رسيد. در حالی که تنها دوازده روز از ازدواجش می گذشت.
جنازه شهيد صادق مزدستان در گلزار شهدای قائمشهر به خاک سپرده شد. شش ماه بعد علی مزدستان در نيمه سال 1362 در منطقه عملياتی پنجوين به شدت مجروح شد و يک چشم و بخشی از استخوانهای کاسه چشم ديگرش را از دست داد. يک سال برادر ديگرش منوچهر در عمليات الفجر 6 در منطقه عملياتی چيلات در اسفند ماه 1363 بر اثر انفجار شهيد و بدنش متلاشی شد تا در درگاه الهی جاوید الاثر با شد.
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ ،زندگی نامه فرماندهان شهید مازندران"نوشته ی یعقوب توکلی ،نشر شاهد،تهران-1386
ادامه مطلب
فرمانده محبوب شهیدعلی اصغر خنکدار
در سال 1341 در روستای "کلاکر محله" شهرستان "قائمشهر" به دنيا آمد. او فرزند دوم خانواده بود. پدرش فاقد زمين بود و روی زمينهای ديگران کار می کرد. به همين سبب خانواده اش از وضعيت مالی خوبی برخوردار نبود. علی اصغر پيش از آغاز دوران تحصيل رسمی درمدرسه به مکتبخانه رفت و به فراگيری قرآن پرداخت. در سال 1348 در مدرسه «همام» روستای کلاگر محله تحصيلات دوران ابتدايی را آغاز کرد. علاقه او به درس و مدرسه به اندازه ای بود که تکاليف خود را در مدرسه انجام می داد و اگر در درسی نمرة خوبی نمی گرفت، ساعت ها گريه می کرد. او نسبت به ساير کودکان هم سن و سال آرام تر بودو بيشتر اوقات را در منزل می گذراند. اسکندر فومنی و حميدرضا رنجبر (که در 25 فروردين 1362 به شهادت رسيدند) از دوستان دوران طفوليت علی اصغر بودند و ارتباط خود را تا پايان عمر حفظ کردند.
تحصيلات دوره راهنمايی را در سال 1353 در مدرسه راهنمايی امير کبير قائمشهر آغاز کرد. اين دوران آغازگر تحولات و تغييرات خاصی در رفتار و شخصيت او بود. در کلاسهای احکام و نهج البلاغه که زير نظر روحانيون تشکيل می شد شرکت می کرد. در اين جلسات بود که با نام امام خمينی (ره) آشنا شد. به تدريج پس از آشنايی با انديشه های امام (ره) به همراه جوانان محل، هيئت اسلامی جوانان روستا را تأسيس کردو خود رهبری اين هيئت را که در مسجد مستقر بود عهده دار شد. با آغاز فعاليتهای علنی انقلاب در راهپيماييها و درگيری ها حضور گسترده داشت. به بهانه ورزش با ساير فعاليتها بسياری از جوانان را به مسجد می کشانيد و سعی می کرد آنان را ازاين طريق جذب کند.5 رفتار گرم و صميمانه ای با ديگران داشت و با همه به مهربانی برخورد می کرد. و در عين حال از افراد بی بند و بار تنفر داشت و دوست نداشت کوچک ترين برخوردی با آنان داشته باشد.
در سال 1359 پس از کسب مدرک ديپلم، آماده اعزام به سربازی بود که متوجه شد گروه دکتر چمران به نيرو نيازمند است. آموزش نظامی را به همراه نيروهای بسيجی در پادگان شيرگاه گذراند و پس از ثبت نام به ستاد جنگهای نا منظم دکتر چمران در تاريخ 16 دی 1359 به مناطق جنگی جنوب رفت. نخستين اعزام علی اصغر خنکدار با نخستين مجروحيت او همراه بود. در شرايطی که خانواده اش در تدارک مراسم عروسی خواهرش بودند به آنان گفت که برای انجام کاری به تهران می رود و به زودی بازمی گردد. اما از اهواز و مناطق جنگی سر در آورد در تاريخ 16 فروردين 1360 در منطقه کرخه در اثر اصابت ترکش مجروح شد و در بيمارستان اهواز بستری گرديد.
در اواخر تابستان 1360 به عضويت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. در تاريخ 1 مهر 1360 به پادگان آموزشی المهدی (عج) چالوس اعزام شد و تا اول دی ماه دوره آموزشی سه ماه سپاه را گذراند. به دنبال آن بلافاصله به جبهه مريوان اعزام شد و تا تاريخ 11 اسفند 1360 در منطقه سروآباد مريوان به خدمت مشغول بود و فرماندهی یکی از واحدهای مستقر در آنجا را بر عهده داشت. پس از بازگشت در واحد عمليات سپاه قائمشهر بود. با آغاز فعاليتهای ضد انقلابی گروهک «اتحاديه کمونيستها» در جنگ های شمال ايران، پس از گذراندن دورة ويژه جنگ های چريکی و اصول جنگ های ضد چريکی به فرماندهی گردان ويژة جنگ سپاه قائمشهر منصوب شد.
نخستين سال های آغاز جنگ پدرش برای آنکه او کمتر به جبهه برود به وی پيشنهاد کرد تا ازدواج کند. او اين پيشنهاد را پذيرفت و در بيست سالگی يعنی در سال 1361 با خانم "زهرا سرور" ازدواج کرد. مراسم عقد عقد اين زوج در مسجد و در نهايت سادگی برگزار شد.
در 25 فروردين 1362 دوست ديرينه اش، "حميد رضا رنجبر" فرمانده گردان امام محمد باقر (ع) از لشکر 25 کربلا در جريان عمليات والفجر 1 در منطقه عملياتی جفير به شهادت رسيد. او که به شدت تحت تاثير شهادت حميد رضا قرار گرفته بود پس از آن هيچگاه منطقه نبرد را ترک نکرد.
مدتی در شمال بود.علی اصغر پس از دو سال حضور در جنگل قائمشهر و مبارزه و سرکوب ضد انقلاب به جبهه نبرد شتافت. در تاريخ 28 بهمن 1362 به منطقه جنوب و لشکر 25 کربلا پيوست و فرماندهی گردان امام محمد باقر (ع) را به عهده گرفت. در جريان عمليات والفجر 6 در منطقه دهلران در محور چيلات بر اثر اصابت تير به سرش زخمی شد اما علی رغم اصرار همرزمان راضی نشد منطقه را ترک کند و دو ماه بعد از مجروحيت به شهر و ديار خود بازگشت.
او برای همسر خود احترام فراوان قايل بود اما حضور در جبهه را ترک نمی کرد. در مدت کوتاه بازگشت از جبهه نيز به جمع آوری نيرو می پرداخت.
به هنگام تولد نخستين فرزندش برای مدت کوتاهی در يکی از بيمارستانهای شهرستان بابل حاضر شد و او را به ياد دوست و همرزم شهيدش" حميد رضا "ناميد و سپس به جبهه بازگشت. علی اصغر به امام خمينی (ره) عشق می رزيد، با ذکر مصيبت امام حسين (ع) و با شنديدن مصائب ائمه اطهار به گريه می افتاد. جبهه برای او از همه چيز مهم تر بود. در حالی که منزل شخصی نداشت و حقوق بسيار کمی از سپاه دريافت می کرد جبهه را رها نمی کرد. در کنار روحيه خشن نظامی از روحی لطيف و وجدانی بيدار برخوردار بود. توجه به اصلاح اخلاقی دوستان و همرزمان، اهتمام به رعايت آداب شرعی و اخلاقی تحصيل و به بطالت نگذراندن عمر در جوانی از يکی از دست نوشته هايش به خوبی مشهود است.
او پس از مدت فرماندهی گردان امام محمد باقر (ع) برای گذاراندن دورة آموزش فرماندهی به پادگان امام حسين (ع) تهران اعزام شد. از 18 ارديبهشت 1363 تا 15 مرداد 1363 دوره مزبور را گذراند و پس از آن برای مدت کوتاهی به قائمشهر برگشت. در تاريخ 21 مرداد 1363 به عنوان جانشين واحد عمليات منصوب شد. اما دو ماه بيشتر طاقت نياورد و بار ديگر در 1 آبان 1363 به جبهه اعزام و به عنوان جانشين گردان امام محمد باقر (ع) مشغول به فعاليت شد. در تاريخ 15 آبا 1363 بار ديگر از ناحيه پهلو بر اثر اصبت ترکش مجروح شد. لکن مداوای طولانی را نپذيرفت. در 1 ارديبهشت 1364 به فرماندهی گردان حمزة سيد الشهدا (ع) منصوب شد و تا شهريور در آن گردان باقی ماند. سپس به عنوان جانشين محور دوم لشکر که فرماندهی آن بر عهده سردار عمرانی بود منصوب شد. در حالی که رزمندگان گردان امام محمد باقر (ع) اصرار داشتند او را به گردان امام محمد باقر (ع) برگردانند. در همين حال و هوا دومين فرزندش "زينب" به دنيا آمد.
ادامه مطلب
فرماندهان شهید دفاع مقدس
فرماندهي واحد تخريب لشگر 25 كربلا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
در شهريور 1345 در يك خانواده مذهبي در شهر« زيراب» درشهرستان« سوادكوه» ديده به جهان گشود . خانواده اش با توجه به پايين بودن سطح در آمد ، او را طوري در دامان خود پرورش دادند تا آينده اي روشن را برايش رقم بزنند . در حال گذراندن دوران دبيرستان بود كه طنين تجاوز عراق به حكومت نو پاي ايران به صدا درآمد . «كميل» در راستاي دفاع از ارزش هاي اسلام و خون پاك شهيدان پاي به جهاد و مبارزه با نيروهاي بعثي عراق نهاد و از خود ايثار و رشادت هاي قابل تحسيني به يادگار گذاشت .
او در طول جنگ مسووليت هاي مختلفي را پذيرفت كه مي توان به مربي تخريب لشكر 25 كربلا و فرماندهي گروهان و گردان تخريب اشاره كرد .
در عمليات والفجر ده در منطقه حلبچه دچار مجروحيت شيميايي گرديد و در عمليات تاكتيكي ضربتي بيت المقدس هفت در منطقه عملياتي شلمچه از كمر به پايين قطع نخاع شد . سر انجام در تاريخ 19/4/1367یعنی 24 ساعت قبل از قبول قطعنامه 598 از سوي ايران در منطقه شلمچه به صف شهيدان پيوست .
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران ساری ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید
شهید طوسی در معبر هشتم (فرمانده دلاور لشگر 25 کربلا مازندران
هفته دفاع مقدس
بعد حدود ۲۲ سال پایان جنگ هنوز حلاوت حضور در خطوط مقدم جبهه و گاهی حضور در عملیات در کاممان شیرین وهمان انرژی ما را روی پایمان نگه داشته ،آثار معنوی حضور بی ریای رزمندگان در جبهه بقدری قوی بود که هرگز با هیچ چیزی نمی توان ان راپاک کرد تنها افتخار زندگی من و همه بچه های جنگ همان اوقاتی هست که در کنار هم برای یک هدف فقط برای لبخند خدا از ناموس و میهن مان دفاع می کردیم نه برای نام و نان !
امسال بعد از ۲۲ سال سپاه شهرستان سوادکوه با ابتکار خوب فرمانده محترم تصمیم به فراخوان فراموش شدگان آن زمان عشق ایثار نموده که در خور تقدیر و تشکر است من از روزی که جنگ به پایان رسید هرگز پایم به سپاه و بسیج باز نشده و این گله را داشتم چرا سپاه نباید هر چند سال یکبار این رزمندگان جامانده از قافله شهدا را صرف نظر از گرایش سیاسی دور هم جمع کند تا انهائی که در پیج خم زندگی گم شدند لحظاتی را با خاطرات ان دوران سپری کنند و جانی دو باره گیرند بهرحال از سرهنگ رمضانی عزیز فرمانده محترم سپاه شهرستان سوادکوه بخاطر این ابتکار قدردانی و تشکر می کنم
19 دي ماه سالروز عمليات كربلاي 5 در سال 1365
19 دي ماه سالروز عمليات كربلاي 5 در سال 1365 يكي از نقاط برجسته دوران دفاع مقدس است. عمليات كربلاي پنج به فاصله كمي پس از كربلاي 4 در حالي اجرا شد كه عمليات كربلاي 4 به دليل لو رفتن اطلاعات، توفيق لازم را به دست نياورد، ولي رزمندگان ما توانستند به فاصله خيلي كم يعني حدود دو هفته نيروهاي خود را به محور شلمچه منتقل كنند و عمليات كربلاي 5 را در آن محور به دشمن تحميل نمايند. به دنبال اين عمليات عظيم كه به منهدم شدن ماشين جنگي عراق منجر شد علاوه بر فشارهاي آمريكا، قطعنامه 598 كه كمي به خواسته هاي جمهوري اسلامي ايران نزديك شده بود صادر گرديد. اين اولين بار بود كه پس از شروع جنگ تحميلي شوراي امنيت سازمان ملل به وجود جنگ در اين منطقه اعتراف كرد.
* يا زهرا(س)
فرمان آغاز درگيري در ساعات اوليه نوزدهم دي ماه 1365 - با رمز يا زهرا(س)- به يگانهاي خط شكن ابلاغ شد. نيروهاي قرارگاه كربلا با درهم شكستن مواضع دشمن در محورهاي كانال پرورش ماهي، منطقه پنج ضلعي و شلمچه درصدد برآمدند به يكديگر ملحق شوند. قرارگاه نجف نيز كه در شب اول عمليات تنها با يك لشكر در جزيره بوارين - به منظور فريب دشمن- وارد عمل شده بود، توانست به طور موقت و محدود در خط اول ارتش عراق در اين جزيره رخنه كند. در ادامه عمليات، نيروهاي خودي ضمن درهم شكستن دو پاتك عراق به سوي شلمچه پيشروي كرده و در ساعت 10 صبح به مجاورت كانال «هفت دهنه» رسيدند و با تصرف دو موضع هلالي شكل اول و دوم، موقعيت خود در منطقه پنج ضلعي و شلمچه را مستحكم كردند.
عمليات در شب دوم در حالي ادامه يافت كه دشمن با آگاهي از تلاش اصلي فرماندهي عمليات، يگانهايي را به فاو و ديگر مناطق عملياتي برده بود، به سرعت به منطقه شلمچه منتقل مي كرد. بخش اعظم تلاش دشمن به عقب راندن نيروها از غرب كانال و نيز جلوگيري از ايجاد الحاق در مثلث نوك كانال معطوف شده بود. به همين دليل، در اين شب كه نيروهاي قرارگاههاي قدس و نجف وارد عمل شده بودند، عواملي همچون آتش دشمن، نداشتن مواضع مناسب براي پدافند و ... موجب شد فقط به انهدام نيروي دشمن و استحكام مواضع تصرف شده در روز اول و نيز برهم ريختن آرايش نيروهايي كه خود را براي پاتك آماده مي كردند، بسنده شود.
با آغاز روشنايي روز دوم عمليات، پاتكهاي سنگين دشمن - بيش از 20 مورد- در غرب كانال پرورش ماهي شروع شد كه در هر پاتك، رزمندگان خودي با تحميل تلفات به يگانهاي دشمن، آنها را عقب مي راندند.
ادامه مطلب
اطلاعیه فراخوان مقاله - تصویر
بیاد شهید حاج حسن بصیر فرمانده دلاور مازندرانی
فرمانده قلبها
سردار سرتيپ پاسدار حاج كميل كهنسال يكي از ياران و همرزمان نزديك حاج بصير، دراين رابطه چنين مي گويد: «درعمليات كربلاي پنج لشكر ۲۵ كربلا از يك پلي كه در غرب كانال ماهي قرار داشت پشتيباني مي شد و تدارك رساني به خط مقدم از همين پل فقط امكانپذير بود و چون دشمن از اين موضوع باخبر بود در او ميل و طمعي ايجاد شد كه آن را از بين ببرد و بتواند منطقه اي كه دراختيار لشكر ۲۵ كربلا قرار دارد را بازپس بگيرد، لذا تمام تواناييهاي عملياتي خود از جمله نيروهاي گارد ويژه رياست جمهوري و كماندوهاي ارتش بعث را در آن منطقه متمركز كرده و پشت سر هم و بدون هيچ وقفه اي پل و منطقه را با خمپاره، آتشباره هاي توپخانه، هليكوپتر و گاهي هم عملياتهاي هوايي، زير آتش خود گرفته بود وتنهاجان پناهي را كه ما مي توانستيم در آن منطقه از آن به عنوان دفاع از نيروهاي خودي استفاده كنيم كانالي بود كه در دژ غرب درياچه ماهي توسط عراقيها احداث شده بود.
درآن موقعيت و درآن صحنه نبرد، عرصه بر ماخيلي تنگ شده بود و اغلب نيروهاي ما شهيد و يا مجروح شده بودند و دشمن هم از سمت راست خط ـ كانال زوجي ـ شروع به پيشروي كرد و بخشي از خط را تصرف نمود و هر لحظه درصدد بود كه خود را به كانال ماهي و پل روي كانال نزديك كند.
دشمن همينطور پيشروي مي كرد و بچه ها هم يكي يكي مجروح و عده اي هم به شهادت مي رسيدند. مقاومت بسيار سخت شد و خط ما هم داشت جمع مي شد به سمت پل روي كانال و اين جمع شدن نيروها، آسيب پذيريهاي ما را بيشترمي كرد.
در اين شرايط بسيار سخت كه ما هيچ اميدي براي حفظ كردن آن منطقه و حتي زنده ماندن نداشتيم، من يكباره صداي دلنشين و گرم حاج بصير را از آن سوي بي سيم شنيدم كه مي گفت: «فلاني من دارم ميام.» من وقتي صداي حاجي را شنيدم چنان تقويت شدم و روحيه گرفتم كه اصلاً فراموش كردم از ايشان سؤال كنم با چند تا نيرو مي آيد؟! يعني به محض شنيدن صداي حاجي، قوت گرفتم و ناخودآگاه با صداي بلند به بچه ها گفتم: «حاج بصير داره مي ياد.»
بچه ها هم با شنيدن اين خبر خوشحال شدند و با صداي بلند به يكديگر خبر مي دادند كه تا چند لحظه ديگر حاج بصيرمي خواهد بيايد.
مدتي نگذشت كه حاجي از راه رسيد اما نيروي زيادي همراهش نبود. چون بخش عمده اي از نيروها در مسير زخمي يا شهيد شده بودند. وقتي ايشان رسيد زماني بود كه فاصله بين ما و دشمن به حداقل رسيده بود به گونه اي كه جنگ به نبرد نارنجك تبديل شده بود. من سريع منطقه را براي حاجي توجيه كردم و حاج بصير وقتي در جريان اوضاع منطقه قرارگرفت رو به نيروها كرد وگفت: «به نام مقدس ۵تن آل عبا(ع)، ۵تن نيرو مي خواهم. » هنوز حرف حاجي به پايان نرسيده بود كه پنج تن از بچه ها از جمع نيروهايي كه در اطراف ما بودند، بلند شدند و پشت سر حاجي كه ذكر مقدس يا فاطمة الزهرا(س) بر لبش جاري بود نيم خيز از داخل كانال رو به سوي دشمن حركت كردند.
وقتي حاجي حركت كرد نه تنها آن ۵نفر بلكه بقيه نيروها به جز يك بي سيم چي به همراه ايشان رفتند.
بيش از ۱۵دقيقه نگذشته بود كه حاجي به همراه آن نيروهاي بسيار اندك بخشي از خط سمت راست ما، كه به اشغال دشمن درآمده بود را تصرف كردند و بعد از مدتي كل خطي كه ما از دست داده بوديم را مجدداً بازپس گرفته و ۲۳تن از نيروهاي دشمن را به اسارت درآوردند.
تدوين زندگينامه شش هزار شهید مازندران
رئيس سازمان بنياد شهيد و امورايثارگران مازندران از تدوين زندگينامه شش هزار نفر از شهداي اين استان در سال گذشته خبر داد.
به گزارش ايسنا، صميمي افزود: در سال گذشته كارمستندسازي و جمعآوري آثار شهدا و ايثارگران استان در قالب فايلهاي ديجيتال و الكترونيك و نيز تشكيل پروندههاي فرهنگي، شهداي شاخص 25 مورد، شهداي استان 1220مورد، جانبازان 10مورد و آزادگان 25مورد صورت گرفته است.
شهادت در کلام معلم شهید دکتر شریعتی به بهانه29 خرداد سالروز شهادت استاد
شهادت در اسلام ، خود یک اصل است .یک حکم است . مستقل ، در کنار جهاد . هنگامی که جبه حق ، خلع سلاح شده است ، هنگامی که دشمن سلطه مطلق یافته است ، حق پرستان بی دفاع مانده اند ، انسانهای تنها و مسلمان ،نمی توانند تسلیم شوند - چه اسلام تنها تسلیم در برابر خداوند است - و نمی توانند بجنگند ، زیرا سلاح ندارند . راه سومی را بر می گزینند و آن : مرگ را همچون سلاحی بدست گرفتن و بر سر خصم کوفتن . این فلسفه شهادت است . شهادت آشکار کردن حقایقیست که پنهان می کنند و پوشیده و انکار و شهید با مرگ خویش ، پرده این فریب را بر چهره دژخیم می درد که شهادت دعوتی است به همه نسلها در همه عصرها که اگر می توانی بمیران : (( جهاد )) و اگر نمیتوانی ، بمیر : (( شهادت )) شهید با مرگ خویش رسالتی را انجام می دهد که مجاهد با میراندن دشمن و شهادت رسالت حق پرستان در عصر نتوانستن ها است .
انتقادات سردار باقرزاده از نهاد ریاست جمهوری
رئیس بنیاد حفظ و آثار ارزشهای دفاع مقدس نسبت به عدم همكاری نهاد ریاست جمهوری با این بنیاد در واگذاری اسناد مربوط به جنگ هشت ساله عراق با ایران انتقاد كرد.
به گزارش خبرگزاری فارس، میرفیصل باقرزاده، رئیس بنیاد حفظ و آثار ارزشهای دفاع مقدس صبح امروز در مراسم رونمایی از «دائرةالمعارف دفاع مقدس» نسبت به عدم همكاری نهاد ریاست جمهوری در واگذاری اسناد دوران جنگ به این بنیاد انتقاد كرد.
باقرزاده گفت: میخواهم از عملكرد حوزه ریاست جمهوری كه همكاری خوبی با ما نداشتهاند انتقاد كنم.
ادامه مطلب
شهدای لفور
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
شهيد خيرالله عبادي نام پدر :علي تاريخ تولد : 3/4/1345 .شهادت:31/4/1366 محل شهادت : سومار گلزار شهيد : نفت چال |
شهيد سعيد كلاگر نام پدر : هاشم تاريخ تولد : 15/6/45 ت. شهادت:25/12/1364 محل شهادت : فاو گلزار شهيد : نفت چال |
شهید علی اکبرمرادی |
شهيد محمد حسن مرادي
نام پدر :آقا عمو تاريخ تولد : 2/6/1307 تاريخ شهادت : 25/12/1364 محل شهادت : فاو گلزار شهيد:چا لی |
یادواره شهدای لفور
بود سنگربهترین ماوای من
آی جبهه کو برادرهای من
شهادت كمال انسان است
اما م خمینی
باعرض سلام وادب واحترام خدمت همه شما
بدینوسیله مردم روستای دهکلان افتخار میزبانی خود را در برگزاری
دهمین یادواره گراميداشت ياد و خاطره جانفشانیهای 76شهید گرانقدر لفور سوادکوه، اعلام می دارند.وعده دیدار ما در روز پنجشنبه 2۴ مرداد 1387
خاک پای شما – توتیای چشم ما
جزئیات بیشتر در اطلاعیه های بعدی به آگاهی خواهد رسید.
ستاد برگزاری مراسم-روستای دهکلان-۲۴/3/87


















